در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع هرکسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای

|
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع هرکسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
0:26 |
رویا
باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور ياد عشقی كه با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور
روی ويرانه های اميدم دست افسونگری شمعی افروخت مرده ئی چشم پرآتشش را از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه ای وای، اين اوست در دلم از نگاهش، هراسی خنده ای بر لبانش گذر كرد كای هوسران، مرا می شناسی قلبم از فرط اندوه لرزيد وای بر من، كه ديوانه بودم وای بر من، كه من كشتم او را وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج كی شد از عشق من حاصل او با غروری كه چشم مرا بست پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم من به خاك سياهش نشاندم وای بر من، خدايا، خدايا من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد شعله شمع مستانه لرزيد چشم من از دل تيرگی ها قطره اشكی در آن چشم ها ديد
همچو طفلی پشيمان دويدم تا كه درپايش افتم به خواری تا بگويم كه ديوانه بودم مي توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون كرد چشم ها در سياهی فرو رفت ناله كردم مرو، صبر كن، صبر ليكن او رفت، بی گفتگو رفت
وای بر من، كه ديوانه بودم من به خاك سياهش نشاندم وای بر من، كه من كشتم او را من به آغوش گورش كشاندم + نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
23:23 |
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
23:58 |
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم فاصله عشقهای معمولی را از بین می برد و عشقهای بزرگ و جاودانی را شدت میبخشد مانند باد که شمع را خاموش و اتش را شعله ور تر میسازد.
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
19:1 |
ساولانام آغ باشیم وار
هامی داغدان چوخ یاشم وار آنا یوردوم آذربایجان سهند کیمین قارداشیم وار
ادامه مطلب + نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
0:13 |
آتا گونین بتون اتالارا تبریک دویرم
روز پدر را به تمام پدران زحمت کش ایران تبریک عرض میکنم
اوبالاری سئیر ائده ره م یئری گؤی یئرلرینه باشی اوجا سعادتلی دولانارام ائل لرینه تومارلایاندا توکومو قتبار ویرمیش اللرینه یورغونلوقو یورات آتا بیر داغ کیمی دوران آتا گؤزله ر گؤزوم ، دؤزه بیلمه ز آخشام چاغی سن گلین جه یوخو دوتار گؤزلریمی آستا - آستا ، اینجه - اینجه دییه ر بیر آز یوخلا دینجه ل آتا گلیر اینجه - اینجه یورغونلوغو یوران آتا بیر داغ کیمی دوران آتا من بیر گلم سن باغبان سن اولماسان سولارام من سندن اؤتری اؤله رم من سنه قوربان اولارام من یورغونلوغو یوران آتا بیر داغ کیمی دوران آتا
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
0:0 |
عشق یعنی منت کشی
عشق یعنی خون دل خوردن عشق یعنی شب و روز دیوانگی عشق یعنی حصرت یک روز خوش عشق یعنی کلاس التماس و تمنا عشق یعنی دلهره عشق یعنی آواره گی عشق یعنی بی پولی عشق یعنی الافی عشق یعنی.... اصلا گور بابای عشق و عاشقی
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
0:29 |
سکوتم را با باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تهنا به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک کنی زیرا آنقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود میکند .بگذار خانه عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرا نه هایش هم رحم نخواهد کرد.اما...اما اگر روزی آمد که عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش.
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
17:14 |
عشق يعني حسرت شب هاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يعني ديدني با چشم کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت عشق يعني گم شدن در لحظه ها عشق يعني آبي بي انتها.
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
19:52 |
تو بگو وگر نه گویمژ تو به اولین نگاهی که به چشم من گشودی
همه حرفهای من را زنگاه خسته من ز دوچشم بی فروغم همه را تو خوانده بودی تو شنیده بودی اری بفکن به چشم من چشم که دو چشم بسته من نگهی به جز به پایی نتواند کرد ؟اری! نتوان که گفت؟ دو نگاه بی فروغم ز برای چشمهایت شب و روز بی قرارند تو که این قرار جانی به وصال من رسیدی چو به نزد من رسیدی به کفم تو باده دیدی ز میان هر فتاده تو مرا که ساده دیدی به برم نشستی و می که بنوش گفته ای هی چو خیال نوش کردنش را نرود به گوش مستی زلبان خسته من چه سخن شنیده بودی تو بگو وگر نه گویم اگرم که بغض سنگین ره نای خسته ام را به مثال خار خشکی زدرون همی خراشد تو شنیده بودی اری بشکن تو ساغر می بخدا که ترس دارم که شود عاشق نگاهت زدوسوی جام "ساقی" تو شکستی ان سبو را که دل شکسته من به شکستن پیاله به فغان یا به ناله نتوانی که ببینی ببرد برون ز سینه همه دردهای پیشین چو شکستی ان سبو را و که یا به رفتن تو نه عزیز جان عاشق تو برو و گر نه گویم بکنار سرو قدت بمثال برگ زردی زغمت فتاده بودم و چه ناله و فغانی به تو التماس که کردم گرهان زلف معشوق مگرم که وا نکردم؟ همه را تو گو که کردم ولی افسوس چون نگاهت.......... به مثال تیر زهرین که شده دلم به نفرین که علی چرا تو شرمین؟ و دلی به وسعت خاک به ره نگار مسکین همه شب چنین بخواند که علی کنون به بستر مرگ به میان دو فرشته به دو دست او نوشته که تمام وقت عاشق تو مگر به قلب داغدارم بنوازی تیر خشمین که خلاص حال به مرگ عاشق چه نوازد این نوا ها تو که عاشقی بکشتی چه مجازاتی برایت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو بگو و گر نه گویم .......................
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
19:11 |
خسته ام ، آنقدر خسته که نام خود را هم فراموش کرده ام و هيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را بوييده ام. خسته ام ، اما نه آنقدر که نتوانم تورا دوست داشته باشم و از کنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم. اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم و اگر صداي گوشنواز تو نبود،از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم و اگر شوق ديدن چشمهايت نبود،هيچ گاه پلکهايم را بيدار نمي کردم
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
18:33 |
چگونه بسويت بيايم ؟ اي ستاره آسمان شبهاي تيره و تار من با اين فاصله اي که بين من و تو مي باشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است ؟ اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من با اين فاصله اي که بين من و تو مي باشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونت ميسر است؟
اي آسمان آبي من ، بين من و تو فاصله اي است پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم ؟ آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره ات بوسه زنم . آري اي مهتاب من پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم .
و اي آسمان آبي ام ، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر از عشقت براي هميشه بنشينم و شب را با آن وسعت آبي ات آشتي مي دهم تا هميشه آبي بماني . دلم به درد آمده از اين فاصله و دلم به درد آمده از اين انتظار و دوري بين ما اي ستاره درخشانم ، شبها با ديدن تو آرام مي شوم اي آسمان ، روزها که دل آبيت را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اين همه فاصله است ؟ انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم .
کاش تو اي آسمان من ، دل آبيت ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه هاي من بريزد تا احساس آرامش و عاشقي کنم . کاش تو اي ستاره من ، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از عشق و محبت را به من هديه دهد کاش اي خورشيد من ، کاش غروب عاشقي زودتر فرارسد تا زماني که در پشت کوهها مي روي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم .
اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و مي توانم چهره ات را از نزديک ببينم ، سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من مي کني اي خورشيد من از ظهر هاي تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در بلند ترين نقطه آسمان مي درخشي انتظار آن را مي کشم که شايد پرنده ياستاره يا خورشيد شوم ، ويا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خود احساس کنم و ببينم .
شايد در خواب ستاره يا خورشيد يا پرنده شوم ،اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام ، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند مي شود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد از اين دنيا وداع بگويم . آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد
+ نوشته شده توسط بهنام در و ساعت
19:1 |
|
|